Wednesday, September 16, 2009

خاطرات ده سال بعد آیت اله هاشمی

هشت و نيم صبح،‌ به مجمع [تشخيص مصلحت] رفتيم. از ديشب دوباره فائزه به پر و پامان پيچيد كه:" بابا، يه جوري بايد كاراي گذشته‌ات رو جبران كني، اگه مي‌خواي من و بقيه سالم بمونيم حتما بايد يه بيانيه واسه روز قدس بدي". هر قدر اصرار كرديم كه ما در سال‌هاي پيش هم براي اين روز تره خورد نمي‌كرديم، به خرجش نرفت كه نرفت. خلاصه با دلخوري وارد مجمع شديم. محس[رضايي] سلام كرد،‌جواب نداديم . در دل گفتيم مرتيكه خايه‌مال،‌من مثلاً رئيس مجمع هستم و بايد نگران اين نظام باشم، اين آقا هي تند تند در نماز جمعه حاضر مي‌شود و انگار نه انگار كه چه جوري اين مردك [ ضرغامي] هم از اين قضيه سوء استفاده مي‌كند.ساعت 10 نشده ، گشنه‌مان شد، عجب ماه رمضانی امسال!.
قرار بود با آقاي موسوي مكالمه داشته باشم در باره‌ي آقاي كروبي. آقا محسن زنگ زد. گفت يكي از دوستانش از طريقي[بالاترين] پيشنهاد كرده به آخر بيانيه مجمع جمله‌اي اضافه كنيم. موافقت كردم. عصر منزل زنگ زدند. خانوم گفتند امشب زودتر بروم منزل. نگران شدم . گفتم نكند دوباره سردار احمقي [مقدم] چيزي به مهدي پرانده . پرسيدم چه شده است؟ منزل گفتند: "شيرم حلالت باشه با اون جمله آخر بيانيه." تازه فهميدم چه شده. اين بود كه به سردار سوراخي[محسن رضايي] گفتم: مي‌تواني جلوي انتشار فراخوان را بگيري؟ ديدم سرش را پايين انداخته. گفتم : چي شده ؟ گفت: همين الان دادم خدمت آقا [ مقام رهبري]. من هم از حرص گفتم: تو كه هميشه مي‌دادي، اين هم روش.
خلاصه عصری آقازاده آقا [آقا مصطفی] پیغام دادند که فلانی نماز جمعه بی نماز جمعه. ما هم از خدا خواسته گفتیم به آقا سلام برسانید و بفرمایید تا آخر که نمیشود این بساط باشد. بالاخره هر شبی پایانی دارد. ادامه دارد...

No comments:

Post a Comment